یکی از دوستام یه نظری داشت و می گفت دوستی تاریخ مصرف داره... می گفت اگه تا آخرش صبر کنی حتما یه جایی می رسه که برات تکراری میشه... ولی من شدیدا با این حرف مشکل داشتم.
آخر هفته گذشته بعد یه مدت کار سخت و سرو کله زدن با مشکلات می خواستم خوش بگذرونم و همه وقتم رو به خانواده و دوستام اختصاص دادم.
بعد از ظهر پنج شنبه رو با دوستان مجازی جدیدم بودم که تا شب طول کشید... با وجودی که مدت زیادی نیست که اون ادم ها رو می شناسم و تعداد دفعاتی که اون ها رو از نزدیک دیدم اندازه انگشتای دستم نمی رسه ولی خیلی خیلی از بودن با اونها لذت بردم و انرژی گرفتم. قده یه عمر خندیدم.
جمعه صبح هم با دوستای قدیمی کوه رفتم. دوستای سه ساله ای که به داشتنشون افتخار می کنم. با تمام وجود دوستشون دارم و حاضرم براشون هر کاری انجام بدم. تو غم و شادی با من بودند دوستی ما تا حالا خیلی عمیق و پایدار بوده و با تمام وجود می خوام برای خودم حفظشون کنم. و از وجودشون استفاده کنم.
یه چیزی که برای من مسئله شده اینه که چرا اون چند ساعتی که با دوستای جدید شام رو دور هم بودیم (شام خوردن به نظر من اصلا تفریح نیست، از این کار هم خیلی لذت نمی برم، نمی فهمم چرا ادما تفریحشون بیرون شام خوردنه) اینقدر لذت بخش و شیرین بود؛ ولی درمقابل 10،12 ساعت حضور در طبیعت، تو این هوای زیبای بهاری، میون عزیز ترن یاران و دوستان همراهم (کوه رفتن برای من بهترین تفریح، از هیچ تفریحی اینقدر انرژی نمی گیرم، بزرگترین لذت زندگی کوچک منه) نتونست به اندازه کافی، مثل سابق سر خوشم کنه. اونم بعد مدتها که همه بچه ها از بند کنکور راحت شده و تازه نفس بودن. قبلا تر ها یک ساعت حرف زدن با یکی از این ادما برام کافی بود ولی الان چی؟ هنوزم دوستشون دارم. دوستشون دارم چیه؟ براشون می میرم...
ولی آخه این چه حسیه؟ نکنه دوستی راس راسیتاریخ مصرف داره؟
