چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388

من خیلی ناراحتم

چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 1387

دارم خونه تکونی می کنم..... اسباب کشی هم داشتم... از خونه دوم به خونه اول.... همه وسایلی این 5 سال باهاش زندگی کردم خلاصه شده به هفت تا کارتون کتاب.... و البته یه صندوق که پره هدیه است.... همین و همین و همین...

راستی من این هدیه ها رو تا کی باید نگهدارم؟

سه شنبه 20 اسفند ماه سال 1387

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم ...

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم ...

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب.
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر میکنم...
با اینا خستگیمو در میکنم..

یکشنبه 18 اسفند ماه سال 1387

دلم از غصه پره 

چهارشنبه 14 اسفند ماه سال 1387

نگرانم...
نگرانم...
نگرانم...
نگران مادرم...
نگران پدرم...
نگران خواهرم...
نگران کودک خواهرم...
نگران دفتر و کتابام...
نگران آینده ام...
نگران سقف ام...
نگران نون فرادم...
نگران قاب عکسم...
نگران ستاره ام...
نگران قلمم...
نگران گلدونم....
نگران گربه دم در خونه ام...
نگران بهارم...
نگران هفت سین چیده نشده ام...
نگران چشمم...
نگران دستمم...
نگران خنده امم...
نگران قلبمم....

نگران انگشتامم که دیگه نمی تونه بنویسه....

 

 ==============  

نگرانم و منتظر

سه شنبه 13 اسفند ماه سال 1387

بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک

تو این شب طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویم ها نوشتن تو این ماه و تو این شب

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک

یه کیک خیلی خوش طعم با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزار سال همین جشن و بگیریم

به خاطر وجودت به افتخار بودن
 

یکشنبه 11 اسفند ماه سال 1387

تو چند روز اخیر دو تا بار سنگین و یک ساله رو زمین گذاشتم... حالا دیگه می تونم قد راست کنم و نفس بکشم...  

 

زندگی سختی شده ولی همیشه باید خندید... 

 

یعنی واقعا تموم شد؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نمی شه... از تموم شدن اولی خوشخالم ولی ته ته قلبم ناراحتم که دومی تموم شد. اخه به حفش گوش نکردم اه افتادم دنبال عقلم... به جای بدی هم نرسیدم. اما خب! عشق و لذتی هم در کار نبود... 

 

کارای کانون همه ریخته به هم... هر کسی رفته پی حال خودش... 

 

چه لذتی داره صبح پاشی مستقیم بری سر کلاست... بعد تمرینهاتو حل کنی... یه خرید کوچولو... بعدم استراحت... بدون اینکه حتی یه دقیقه پشت در اتاق این مدیر و اون رویس منتظر باشی که حضرات کی افتخار بدن... شکرت خدا!!

 ============================

تولدم نزدیکه! باید برم چند تا کادو برای خودم بخرم. 

چهارشنبه 7 اسفند ماه سال 1387

یکی از دوستام یه نظری داشت و می گفت دوستی تاریخ مصرف داره... می گفت اگه تا آخرش صبر کنی حتما یه جایی می رسه که برات تکراری میشه... ولی من شدیدا با این حرف مشکل داشتم.
آخر هفته گذشته بعد یه مدت کار سخت و سرو کله زدن با مشکلات می خواستم خوش بگذرونم و همه وقتم رو به خانواده و دوستام اختصاص دادم.
بعد از ظهر پنج شنبه رو با دوستان مجازی جدیدم بودم که تا شب طول کشید... با وجودی که مدت زیادی نیست که اون ادم ها رو می شناسم و تعداد دفعاتی که اون ها رو از نزدیک دیدم اندازه انگشتای دستم نمی رسه ولی خیلی خیلی از بودن با اونها لذت بردم و انرژی گرفتم. قده یه عمر خندیدم.
جمعه صبح هم با دوستای قدیمی کوه رفتم. دوستای سه ساله ای که به داشتنشون افتخار می کنم. با تمام وجود دوستشون دارم و حاضرم براشون هر کاری انجام بدم. تو غم و شادی با من بودند دوستی ما تا حالا خیلی عمیق و پایدار بوده و با تمام وجود می خوام برای خودم حفظشون کنم. و از وجودشون استفاده کنم.  
یه چیزی که برای من مسئله شده اینه که چرا اون چند ساعتی که با دوستای جدید شام رو دور هم بودیم (شام خوردن به نظر من اصلا تفریح نیست، از این کار هم خیلی لذت نمی برم، نمی فهمم چرا ادما تفریحشون بیرون شام خوردنه) اینقدر لذت بخش و شیرین بود؛ ولی درمقابل 10،12 ساعت حضور در طبیعت، تو این هوای زیبای بهاری، میون عزیز ترن یاران و دوستان همراهم (کوه رفتن برای من بهترین تفریح، از هیچ تفریحی اینقدر انرژی نمی گیرم، بزرگترین لذت زندگی کوچک منه) نتونست به اندازه کافی، مثل سابق سر خوشم کنه. اونم بعد مدتها که همه بچه ها از بند کنکور راحت شده و تازه نفس بودن. قبلا تر ها یک ساعت حرف زدن با یکی از این ادما برام کافی بود ولی الان چی؟ هنوزم دوستشون دارم. دوستشون دارم چیه؟ براشون می میرم... 
ولی آخه این چه حسیه؟ نکنه دوستی راس راسیتاریخ مصرف داره؟
یکشنبه 4 اسفند ماه سال 1387

امروز برای اولین بار رفتم سر کلاس الکترونیک۲.... 

 

خیلی بدبود. کل یک ساعت و نیم به مرور خاطرات سه ترم پیش گذشت... چقدر زود گذشتنداین روزها... روز های سختی که بعد از کلاس الک ۱ داشتم هیچوقت از یادم نمی رن... یادمه یه بار از اول تا آخر کلاس گریه کردم... استاد حواسش بهم بود ولی هیچی نگفت...  میان ترمش... پروژه ام... برف آخر ترم.... مداد ش... خودش... 

 

ولی الان دیگه هیچکدوم از اینا اهمیت نداره... همش چسبیده به خاطرات.... 

 به تاریخ زندگی من...

شنبه 3 اسفند ماه سال 1387

وقتی به دنیا میام. سیاهم

وقتی بزرگ می شم. سیاهم

وقتی میرم زیرآفتاب سیاهم

وقتی می ترسم. سیاهم

وقتی مریض می شم. سیاهم

وقتی می میرم. هنوز سیاهم

و تو...

و تو آدم سفید

وقتی به دنیا میای صورتی ای

وقتی بزرگ می شی سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب قرمزی

وقتی سردت می شه آبی ای

وقتی می ترسی زردی

وقتی مریض می شی سبزی

و وقتی می میری خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست!!؟

((شعر برگزیده سال 2005 از یک دختر بچه آفریقایی))

http://www.sarmayeyeomr.blogfa.com

   1      2    >>